تبليغاتX
جهنم سرد
دلنامه
 

 

صورت نمناک و آبی رنگش رو چسبونده بود به شيشه ی پنجره ام -

خداييش ترسناک نبود . چشماش مهربون تر از تصورم بود -

دستاش هم -

هيچی نمی گفت - فقط نگاهم می کرد - منم ماتم برده بود -         

بغض کرده بود - تو چشاش اشک جمع شده بود - آب دهنشو تند تند

قورت می داد - پرسيدم : خوبيد ؟ سرشو تکون داد که نه !          

لبخند احمقانه ای زدم و گفتم : خيلی بهتر از اونچه که می گن هستيد !

بغضش ترکيد و زد زير گريه - خدايا بی چاره شدم ! خواستم دهنمو

دوباره باز کنم که خودش با هق هق گفت : من ...اصلا بد نيستم...  

آدما رو دوست دارم...من...من دلم گرفته ! خيلی چيزای ديگه هم گفت

که تو هق هقش گم می شد - يهو آروم شد -

 

                                

                                                    

پرسيد : تو از من می ترسی ؟ وای خدای من !!!

گفتم : نه ! مردد گفت : واقعا ؟ گفتم : آره ! 

دست آبی رنگشو دراز کرد - وای ! از شيشه رد شد !

داشتم می مردم - انگشت سردشو کشيد روی گونه ام.

يهو از خواب پريدم. ساعت ۴ صبح بود. خيس عرق بودم.

چراغ خوابو روشن کردم و تو دلم گفتم : چه خوابی !

مرگ با صورت آبی پشت پنجره های شبانه !

خندم گرفت - چشمم افتاد به آينه - خدای من !

يه خط آبی روی گونه ام بود...!!!

چشامو بستم و چراغو خاموش کردم و تا صبح پشت به پنجره عرق

ريختم.




+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 4:18 AM  توسط شایا | 
 

 

بي خيال بابا!

بي خيال !  به من و تو چه ؟

دلش خوشه اين آقای رئيس جمهور!

 

تو چرا ماتم  گرفتی ؟ 

 

بي خيال بابا ! فوق نهايتش يه  شلوار کردی  می پوشيم

يا  يه  دامن چين  بالا  چين و ريش می ذاريم  و لچک

 می بنديم و  ضمانت  فرهنگ و  ادب و  سنت رو  واسه

 تخم و  ترکه های  آینده خودمون  می کنيم  که  نه     

 بابا هاشونو  می شناسن نه  ماماناشونو !

پس فردا  هم رومون  ميشه  اون دنيا  نگاه  تو چشم

فردوسی و  سعدی و  امير کبير و  منشی و  باقی

 عزيزان !!!  کنيم!

 

 

بی  خيال  بابا!  بی خيال!

 

 به من و تو چه  که دموکراسی  چيه ؟  مگه  فضوليم ؟  

 بيا  اين مانتو های  نازکو  بپوش. بيا  بريم  ببينيم  اون

 دختره  پا ميده  امشبو يا  نه ؟!!!  بيا انقد غر نزن !

 

 

 بی  خيال بابا !  بی خيال ! 

 به من و  تو چه  غم انسان مدرن ؟  به من  تو چه اون

 دختر بچه  از ۷ سالگی  واسه يه  لقمه نون  به هر کسی

 پا  می داده ؟  به من و  تو چه اون  پسر بچه  به خاطر

 داروی  مادرش  به  هر مرتيکه ای  داده ؟  به من و تو

 چه  هدايت  واسه چی  بوف کورو  نوشت ؟  واسه چی

 مرد ؟   به من و تو چه  ؟؟؟...!!!

 بيا  بريم  ۷۷۷  يه پيتزا  حرومت...!!!

 

                      

                

 

( بی  خيال  شديم!  بی خيال  شديم آقايون !  خيالتون 

     راحت! ما می ريم  جوونی مونو  دود کنيم !  چرت

     بزنيم ! آه بکشيم ! ديگه نه فکر می کنيم و  نه حرف

      ميزنيم !  خيالتون راحت...!!! )




 ـــ شاید بعضی کلمات یا حرفها رو نباید می نوشتم.. اما خوب معادلی که بتوونه حرفمو ادا کنه

پیدا نکردم... منو بخاطرعریانی حرفام ببخشید...!

 ـــ این یه دل نامه سیاسی نیست.. محض اطلاع من

 خودم به آقای پرزیدنت رای دادم...!!!  سعی  کنید    اجتماعی بهش نگاه و اگه در توانتون 

هست       فکرکنید...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 9:8 PM  توسط شایا | 
 

 

شما از آفتاب واهمه دارید...

از  صداقت و صراحت نور می ترسید

از آشکاری فریاد در کلمه ها خشمگین می شوید

اسارت برای شما   اصالت است...

 

   شما با چشمهای بسته

   با دروغ

   با یک سکوت احمقانه و کودن

  آزادی را در وهم و نفرت و شک اسیر کرده اید...

 

  چگونه شما خیال کرده اید زنده اید  !!!...؟؟؟



 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 4:33 AM  توسط شایا | 
نمی خوام تبریک بگم...

نمی خوام پای انسانهاای رو وسط بکشم که- فقط تو این زمان یادمون میوفته 

هم وطنمونن...!

 

فقط می خوام به یاد اوونی بنویسم که خیلی ها دوسش دارن.

 به یاد عیسی...

 

 

مرا به صلیب کشیدند/ بر قله ی حقیری که از شکافهای زمین هم فروتر بود/

مرا به صلیب کشیدند و گفتند/ سزای گناه تو این است/ ولی نگفتند کدام گناه/

مرا به صلیب کشیدند/ به گناهی که نکردم/ به گناهی بدون نام/ به گناه هیچ/

مرا به صلیب کشیدند و رفتند/ من... تنها بر صلیب/ رو به آسمان/آرام از تنفس تهی می شدم/

شعله ای انگار می گریست/ قله ای که حقیر بود از شهادتی مغرور  و فاتحانه

سربلند کرد... و خیره بر سطح خاک مبتذل شد.

 

با اندوهی لایزال از یاد آن صلیب و آن مصلوب.

 

 

 

با یاد مهربونا....

ادگار... وانو... ویلیام... آنی... ژاکلین...

دوستای که شاید هیچ وقت این دلنامه رو نبینن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 8:14 AM  توسط شایا | 
بازم دلم گرفته. . . . میخوام زر بزنم.  لطفا دهنتو ببندو فقط گوش بده . میخوام آروم شم ...

همین...!!!

 

روی آدم نباید زیاد باشه ! قرار نیست که همه آدما فرشته باشن! مهربون باشن! خوش قلب باشن!

هیچ آدمی مهربون به دنیا نمی یاد ومهربونم نمی ره!

همه از اول تا آخرهمون خری که هستن می مونن - حالا گاهی دوز خریت می زنه بالا

یا افت می کنه که دلیل نمی شه..!

نباید متوقع بود. باید بی خیالی فکر کرد! بی خیالی رفتار کرد! بی خیالی طی کرد...!!!

باید بی خیال همه ناخالصی ها و رذلی ها شد! باید آدمارو همینطور که هستن دوست داشت!

همینطور که هستن عاشق شد! همینطور که هستن پرستید! 

ما خدارو هم همینطور که هست می پرستیم!!!بدون بالاپایین!

نمی شه آدمارو عوض کرد. نمی شه باشون بازی کردو بهشون یه شکل دیگه داد.

خمیربازی که نیستن! قبل از ما یکی باهاشون ور رفته وگذاشته لب دیوار جلوی آفتاب...!

دیگه خشک شدن! نمی شه ابروهاشونو هشت کرد یا لباشونو صورتی!

آدما همینن! نمی شه و نباید عوضشون کرد.

فقط می شه خودتو با اونا همراه کنی..

ببین!

همیشه بد نیست!

اتفاقا هنره که بتونی با یه عوضی یا با یه آشغال دوست بمونی و بتونی صداقت و خوبی رو هم

دوست داشته باشی...!!!

آدمارو نمی شه و نباید تغییر داد...!

اینوبفهم...

احمق!

لعنتی!

عوضی!

اینو بفهم...!

گوش بده... با توام! من اینو فهمیدم! یاد گرفتم! باور کردم!

من همه روسپی هارو- همه گداهارو- همه دوجنسی هارو- همه ی روشن فکرارو-

نوازنده هارو- شاعرارو دوست دارم...!

 

اصلا هم قرارنیست که مثل من لباس بپوشن! بخندن یا حرف بزنن.

فقط قراره به من کمک کنن تا من بدونم تو این همه لجن و کثافت و بد بختی - من یه چیزی دارم

که می تونم با همه ی بدبختی ها و یا بی جیزی ها هم- باش خوشبخت باشم.. قراره به من یاد بدن

که من تو وجودم- تو فکرای بی سروته- تو روحم- تو قلبم می تونم دوست داشته باشم و زندگی

کنم و دیگه هیچ وقت به قرص های اون شیشه ی لعنتی فکر نکنم...!

 

 

خیلی زر زدم! می دونم!

اما...

اما منو همینطوری قبول کن...!

 

                                                                همین...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 5:59 AM  توسط شایا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

دلنامه
_________________

شناسنامه من :
_________________

نام:
پارسا - شايا

سن:
23

تحصيلات:
دانشجوی رشته سينما
(فيلم سازی)

شغل:
تو مايه های
رشته تحصيلی

ساکن:
تهران
شهرک غرب

دانشگاه:
دانشکده فرهنگ و
هنر تهران

_________________

علايق و سلایق :

نويسنده:

اخوان ثالث
شهيد ثالث
ارنست همينگوی
کافکا
توماس مان
سيدنی شلدون


شاعر:

مولانا
شاملو
لنگستون هيوز
گارسيا لورکا
ژان کوکتو

خواننده:

ابی
شهيار قنبری
فرهاد
استاد سید برت
راجر واترز
کريس دی برگ
استينگ

هنرپيشه:

بهروز وثوقی
خسرو شکيبايی
پرويز پرستويی
رضا کيانيان
کلارک گیبل
آلپاچینو
جیمز دن


سیاست:

هیتلر
موسلینی
فیدل کاسترو
دکتر علی شریعتی


هنر:

سینما
تئاتر


موزیک:

کلاسیک
راک


ورزش :

تنیس
شنا
فوتبال


کشور :

فردای ایران
ایتالیا


شهر :

فلورانس
بارسلون

رنگ:

سیاه


غذا :

هر چیزی که تند
باشه

سرگرمی:

کتاب
موزیک
شعر
اینترنت


طبیعت:

رز سفید


آرزو :

همه رزای سفید
دنیا ماله من باشه


.

پیوندهای روزانه
پاسارگاد / شهری که غرق می شود
آسمونی ها / اهداعضو ×××
تئاتر ایران
آقای سینمای ایران/علی حاتمی
دکتر علی شریعتی
شاملو یعنی نفس
خیر سرمون سایتم داریم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1386
مرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
دیوونه
نارسیس
هپلی
من برای تو میخونم
نیلوفرانه ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد